تبليغاتX
شام اخر
دیگه هیچی مثل قدیما نیست همه چیزامون احتیاج به گردگیری داره حتی شعر هایی که از شعرا ء قدیمی به ما رسیده.یادمه همیشه بهمون می گفتند شعر این قدیمی ها رو باید با طلا نوشت اما حیف که دیگه بعضی از این شعر ها به درد جامعه الان ما نمیخوره.توی دبستان این شعر سعدی جزء اولین شعرهایی بود که یاد گرفتیم «نابرده رنج گنج میسر نمی شود / مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد» ولی چه حیف ادم تو این زمونه چیزهایی رو می بینه که عملا از بیخ و بن  معنای این شعر رو نقض میکنه.وقتی ادم کسایی رو می بینه که با کمترین سواد به مسند هایی تکیه زدن که افراد تحصیل کرده  با همه تلاششون تا اخر عمر به اون مقام ها نخواهند رسید به فکر فرو میره که براستی اگر سعدی زنده بود و تو روزگار فعلی ما زندگی میکرد این شعر رو چگونه می سرود شاید شعر سعدی به این شکل تغییر می کرد  : نابرده رنج گنج نیز میسر می شود /مزد ان گرفت که به جای کار پارتی داشت.به امید روزی که این شعر زیبا در جامعه ما معنی حقیقی پیدا کنه.

+ نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 19:30 توسط امیر |

عقربه های ساعت زندگیم یکبار دیگه به هم رسیدند یعنی یک سال دیگه هم گذشت ، یعنی یک سال به پایان نزدیکتر شدم شاید پایان شیرینتر از این اغاز باشه کی می دونه.همیشه اعتقادم به این بوده و هست که سن فقط یک عدده که با اون گذر عمرو محاسبه می کنن و نه ملاک جوونی نه پیری و نه شعور افراده و چه زیادند کسانیکه 4 یا 5 دهه از عمرشون می گذره ولی هنوز اندر خم یک کوچه موندند و در این بین کسانی هم هستند که هفت شهر عشقو طی کردند.و  هستند  جوونهایی با دلهای پیر و پیرهایی با دلهای جوون.ولی تو این روزگار دل خوش سیری چند کسی میدونه؟بگذریم بر گردیم به روز زمینی شدن من .امروز خیلی از دوستان بهم تبریک گفتن اما جای خالی یک تبریک رو قشنگ حس کردم حسی که دو ساله همراهمه.راستی (ه.ش) امروز به یاد من افتادی؟ اصلا  روز تولد من یادت هست؟ یا باز اخر کار به این شعر رسیدی که( مگذار که یاد ما را طمع تلخ این حقیقت ببرد این حقیقت است که از دل برود هر انکه از دیده رود).ولی اینو بدون درسته که دیگه دستات تو دستام نیست و نگاهت با نگاهم گره نمیخوره اما اینو بدون  تا ابد در قلبم هستی.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 22:53 توسط امیر |

امروز تولد یکی از دوستای عزیزمه که از من دوره،برا ی همین تصمیم گرفتم که قسمتی از احساسمو در قالب یک شعر تقدیمش کنم واز همینجا بهش میگم اهای دختر ترسا تولدت مبارک.                                                                                                                            تو همون دختر ترسا
که دلش همرنگ ابراس
تو همون لیلی قصه
که دلش بدجور شکسته
تو همون نور امیدی
تو خود رنگ سپیدی
تو پناه درد هایی
تو یه تیکه از خدایی
پس نزار سختیه دنیا
ببرت به شهر غم ها
اخه دنیا گذرونه
دنیا اینجور نمیمونه
میشه باز دوباره خندید
میشه شادی کرد و رقصید
فقط باید که بخوای تو
تا که روزگار بشه نو
پس دیگه غمو تموم کن
روز خوبیو شروع کن
.,¸†¸,.MДS†H.,¸†¸,.,

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 13:24 توسط امیر |

شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد...
چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید...
شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد...
باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.
شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست،
عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 9:36 توسط امیر |

روزگار غریبیست نازنین ،روزگاری که مردمانش به جای عشق به یکدیگر درد،به جای خنده به یکدیگر اشک و به جای امید به یکدیگر یأس هدیه می دهند در این زمانه دگر زبان به کار نمی آید پس من با دستهایم می گویم تو با دستهایت بشنو،دیگر به زبان اعتباری نیست...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 11:54 توسط امیر |

چراغارو خاموش کن هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی چشمی که گریه کرده
چراغارو خاموش کن سرگرم گریه باشم
می خوام بروم نیارم باید ازت جداشم
فکر نبودنه تو دنیامو می سوزونه
چراغارو خاموش کن چشم و چراغه خونه
یه خورده ارومم کن نشون نده که سردی
حالا وقته دروغه بگو که بر میگردی بگو که بر میگردی
از شرم اشکایه من رفتی چرا یه گوشه
ازم خجالت نکش چراغا که خاموشه
اگه دلت هنوزم باهام یکم رفیقه
یه خورده دیرتر برو فقط یه چند دقیقه
فکر نبودنه تو دنیامو می سوزونه
چراغارو خاموش کن چشم و چراغه خونه
یه خورده ارومم کن نشون نده که سردی
                           حالا وقته دروغه بگو که بر میگردی بگو که بر میگردی                          (شاعر :  یاحا کاشانی )
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 4:1 توسط امیر |

فرق بین من و تو در این بود که من هرچه در دنیا بود برای تو می خواستم اما تو من را برای ساختن دنیای خود می خواستی

                                                                                  
.,¸†¸,.MДS†H.,¸†¸,.,
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 3:8 توسط امیر |

تو بازی شطرنج عشق همیشه مات تو شدم             تویی سفید منم سیاه همیشه بازنده منم    
.,¸†¸,.MДS†H.,¸†¸,.,
+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 6:57 توسط امیر |

مرهم زخمهای دلم بدون که لبهای تو ئه          اما به جای بوسه هات عاشق حرفای توئه   .,¸†¸,.MДS†H.,¸†¸,.,
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 19:53 توسط امیر |

با تمام وجود گناه کردم و در تکرار آن اصرار! اما! نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد! اگر اطاعتش را کنم چه مي کند؟

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 15:49 توسط امیر |